در مورد بلکسبرگ میشه گفت شهر نیست یا اینکه هنوز خیلی از خصوصیت های زندگی در روستا رو داره. از جمله این خصوصیت ها اینه که نزدیک خونه چندین مزرعه است که هر وقت فرصت پیش میاد کنارشون میدوم. ردیف به ردیف ذرت کاشته ان. تازگی قد ذرت ها از من بلند تر شده و اینقدر مزرعه پربار و خرم و پر از خوشه های کاکل زری ذرته که من هر بار بسختی خودم رو از فکر کردن به بلال شیری برشته ی این ذرت ها نجات میدم و به راهم ادامه میدم.

گاهی از لابلای این ذرت ها آهویی، قمری ای، روباهی میپره بیرون. نگاه کردن به پریدن و فرار کردن آهو بهترین چیزیه که در این دویدن ها ی عصرانه ممکنه نصیبم بشه. آهو وقتی میپره یک تاب کوچکی به کمر ظریفش میده و دم سفید پنبه گونش نمایان میشه. من شک ندارم این جهش های نرم رو ساق های طریفش و حتی فرم دم پف دار و گردش، الهم بخش بالرین ها و لباسشون بوده.

امروز دوباره رفتم بدوم. تا از محوطه ی خانه ها بیام بیرون و نزدیک مزرعه ها برسم داشتم فکر میکردم این طبیعت اینقدر ذهنم رو آروم و راضی میکنه که حاضرم تا آخر عمر تا حتی بعدش، همینجور جایی بمونم. اگر از این خاک، ذرت و درخت پا میگیره و آهو و روباه داخلش لونه درست میکنن حتی بعدش، بعد زندگانی کردنم هم در بدترین و پوچ ترین حالت خاک میشم که سروکارم با این چیزهاست. من که هر روز چهار مایل میدوم میام اینجا که اینا رو ببینم اگه قرار باشه خونه ابدی ام هم لابلای این ذرت ها، زیر لونه ی روباهها یا میزبان ریشه درختای پر سایه باشه چه بهتر. وحشت من از فکر کردن به مرگ  اینه که بیشتر روزهای عمرم آپارتمان های میلیون تن بِتُنی دیدم که روی سینه ی خاک پا گرفتن، و آب بارون رو دیدم که میره میریزه توی راه آب فاضلاب و پارک های حقیر با چمن همیشه خیس دیدم که بجز چند تا معتاد چیزی لابلای بوته هاش قایم نمیشه و خاک شدن تو این شرایط وحشت آوره.

امروز وقتی رسیدم به مزرعه ها همه چیز رو بیخ تا بیخ درو کرده بودن. انگار که هیچ وقت خروار خروار ذرت ها ی توپر و طلایی اینجا رو آذین بندی نکرده بودن و هیچ آهویی اینجا بچه نکرده و هیچ روباهی آروم نگرفته. هیچ کس با دیدن این عکس باور نمیکنه اینجا چه بروبیایی داشت برای خودش. زمین لخت و عور بود و  تنها از خیلی خیلی دور دو تا آهوی بی جا شده رو  میشد دید که روی تپه ها دنبال هم میدویدن. 20160914_194228_hdr-2